شب جمعه بود گفتگویی در لحظاتی ناب

وارد شدم با گریه با دستانی خالی از حسنات و قلبی تهی از سلامت

   گفتم: تو کیستی؟

   گفتا : المهدی طاووس اهل الجنه

   گفتم: چه زیبا پاسخ می دهی

   گفتا : انا بن الدلائل الظاهرات.

   گفتم: این جان فدایتان . متاعی که هر بی سر و پایی دارد.

   گفتا : اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه.

   گفتم: مولا جان ! می خواهم شیرینی وصال را بچشم.

   گفتا : تا تلخی فراق نچشی به شیرینی وصال خرسند نگردی.

   گفتم: می خواهم محبوب حق تعالی شوم

   گفتا : تا ترک لذات خیالی نکنی محبوب حقتعالی نشوی.

   گفتم: در مشکلات غوطه ورم

   گفتا : کلید حل مشکلات تضرع در نیمه شب است.

   گفتم: افضل اعمال کدامین است؟

   گفتا : به فرموده جدم انتظار.

   گفتم: پایانمان چه می شود؟

   گفتا : العاقبه للمتقین.

   گفتم: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری

   گفتا : غبار را پاک کن تا ببینی.

   گفتم: کی می ایی؟

   گفتا : اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون.

   گفتم: یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله

   گفتا : انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم.


 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت موضوع | لینک ثابت